تبلیغات
پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
به هرکجا که می روید عشق و محبت افشانید و این کار را از خانه خودتان آغاز کنید : به فرزندانتان ، به همسرتان ، به شوهرتان و به همسایه دیوار به دیوارتان عشق بورزید . هرگز پذیرای کسی نباشید مگر آنکه او را راضی تر و شادمان تر از قبل بدرقه کنید . تجسم عینی مهربانی های خدا باشید ، مهربان در چهره ، در چشمان ، در لبخند و در سلام و علیک های گرم و دوستانه .
و اما داستان . این داستان نوشته دان کلارک می باشد با نام " یک همچو برادری " . دان کلارک می نویسد :
یکی از دوستانم به نام پل ، یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود . شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون می آمد متوجه پسر بچه شیطانی می شود که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زند و آن را تحسین می کند . پل نزدیک ماشین که می رسد ، پسر می پرسد : « این ماشین مال شماست آقا ؟ »
پل سرش را به علامت تایید تکان می دهد و می گوید : « برادرم به عنوان عیدی به من داده است »
پسر متعجب می شود و می گوید : « منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری ، بدون اینکه دیناری بابت آن پرداخت کنید به شما داده است ؟ ای کاش ... »
البته پل کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواست بکند . او می خواست آرزو کند که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت . اما آنچه که پسر می گوید سرتا پای وجود پل را به لرزه در می آورد :
« ای کاش من هم یک همچو برادری بودم »
پل مات و مبهوت به پسر می نگرد و سپس با یک انگیزه آنی می گوید : « دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم ؟ »
« اوه ، بله ، دوست دارم »
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برمی گردد و با چشمانی که از خوشحالی برق می زند ، می گوید : « آقا میشه خواهش کنم بری به طرف خونه ما ؟ »
پل لبخند می زند . او خوب می فهمد که پسر چه می خواهد بگوید . او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است . اما پل باز در اشتباه بود . پسر می گوید : « بی زحمت اونجائی که دوتا پله داره نگه دارید . »
پسر از پله ها بالا می دود . چیزی نمی گذرد که پل صدای برگشتن او را می شنود ، اما او دیگر تند و تیز برنمی گشت . او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل می کرد ، به ماشین اشاره می کرد و می گفت : « اونه هاشش ، بودی (Buddy) ، می بینی؟ درست همانطوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم . برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده است . یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عیدو ، همانطوری که همیشه برات شرح میدم ببینی . »
پل از ماشین پیاده می شود و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین می نشاند . برادر بزرگتر ، با چشمانی براق و درخشان ، کنار او می نشیند و سه تایی رهسپار گردشی فراموش نشدنی می شوند

محبوبم !
اگر برای آن به سوی تو می آیم
که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی،
بگذار که در آنجا بسوزم.
و اگر برای آن به سوی تو می آیم
که لذت بهشت را به من بخشی
بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شود.
اما اگر برای خاطر تو به سویت می آیم ،
محبوبم ! مرا از خویش مران
متبرکم کن
تا درکنار زیبایی جاودانه ات
تا ابد لانه کنم
ما چندین بار طعم شکست را چشیده ایم ؟ هر چند که شاید آنها را به خاطر نمی آوریم .
نخستین باری که سعی داشتیم راه برویم زمین خوردیم .
نخستین باری که در صدد شنا برآمدیم ، چیزی نمانده بود که غرق شویم .
نخستین باری که در بازی بیس بال چوگان بدست گرفتیم ، آیا موفق به زدن توپ به هدف شدیم ؟
بهترین بازیکنان بیسبال ، بازیکنانی که همواره و همیشه موفق به زدن توپ به هدف می شوند ، بسی اوقات چوگانشان به توپ برخورد نمی کند .
آر اچ میسی قبل از به راه انداختن فروشگاه های زنجیره ای خود در آمریکا ، هفت بار ورشکست اعلام شده بود .
جان کریزی ، رمان نویس انگلیسی ، قبل از آنکه موفق به چاپ 564 جلد از آثار خود شود ، 753 بار از ناشران خود پاسخ رد شنیده بود .
بیپ روث بزرگترین قهرمان بیسبال ، 1330 بار موفق به زدن توپ به هدف نشده بود ، اما 714 بار درست به هدف زده بود .
نگران شکست نباشیم .
این متن ، پیامی از طرف شرکت فن آوران آمریکا بود که در روزنامه وال استریت به چاپ رسیده بود .
نگران فرصت هایی باشیم که به خاطر عدم سعی و تلاش ، آنها را از دست می دهیم .
All Rights Reserved 2005-2006 © tahavvol.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768